قدم زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قدم زدن . [ ق َ دَ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از راه رفتن . (آنندراج ). آهسته راه رفتن نه برای کاری بلکه تنها برای گشتن . راه رفتن که قصدی در آن جز خود راه رفتن نباشد : مردیم یک نگاه به پرسش قدم نزد صد جان فدای چشم تو خوش بی مروت است . ظهوری (از آنندراج ). خضر پنداری قدم زد در همه روی زمین یا مسیحا در دماغ خاک بادی در دمید. امیرخسرو (از آنندراج ). - قدم برون زدن از خود ؛ خارج شدن از خود. خودی را ترک گفتن . ترک خودی کردن : سعدی ز خودبرون شو گر مرد راه عشقی کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد. سعدی .