قباب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع. ] (اِ.)گنبد و هر بنای گرد. ج. قبة.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِ.)گنبد و هر بنای گرد. ج. قبه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قباب . [ ق َب ْ با ] (اِخ ) عمربن یزید رقی . ابوعلی محمدبن سعید حرانی در تاریخ الرقه از او یاد کرده است . (سمعانی ).
قباب . [ ق ِ ] (ع اِ) ج ِ قُبَّة. (معجم البلدان ) (ناظم الاطباء) : رأیت من هَضبات ِ الحمی قباب خیام . حافظ (دیوان ص ٣١٠). گنبد و هر بنای گرد برآورده و مقصود اینجا هیأت مدور و گنبدگونه ٔ خیمه ها است . (محمد قزوینی ). در قباب حق شدند آن دم همه در کدامین روضه رفتند آن رمه . مولوی . طفل نو را از کباب و از شراب چه حلاوت وز قصور و از قباب . مولوی . چو بیت المقدس درون پرقباب رها کرده دیوار بیرون خراب . سعدی (بوستان ).
قباب . [ ق ِ ] (اِخ ) نام جائی است در سمرقند که دانشمندانی بدان منسوبند. (معجم البلدان ) (منتهی الارب ).