قایم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قایم . [ ی ِ ] (ع ص، اِ) قائم . ایستاده . برپا. ◄ دلاک حمام : دست بر پشت شیخ میمالید و شوخ بر بازوی شیخ جمع میکردچنانکه رسم قایمان باشد. (اسرار التوحید). رجوع به قائم شود. ◄ در تداول، پنهان . رجوع به قایم کردن شود. ◄ در تداول، سخت . محکم : یک کشیده ٔ قایم زدن . ◄ در تداول، بسی بلند وجهوری : آواز و صدای قایمی کردن . مقابل یواش گفتن .
قایم . [ ی ِ ] (اِخ ) لقب امام دوازدهم شیعه . رجوع به قائم و مهدی (ع ) شود.