قاورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قاورد. [ وَ] (اِ) نام نوعی از حلوا است . (برهان ) : پالوده برنگ اطلس معروفست قاورد به قطنی و نمد موصوفست . بسحاق اطعمه . (چ استانبول ص ٩٧ بنقل دکتر معین در حاشیه ٔ برهان ). در ره قاورد گشتم خرد و مرد دل بجان آمد از این آورد و برد. بسحاق اطعمه .
قاورد. [ وُ ] (اِخ ) ابن چغری بیک برادر الب ارسلان سلجوق و عم ملکشاه سلجوقی و نخستین کس از یازده تن سلجوقیان است که در کرمان زمام امور حکومت را در دست گرفت . وی به سال ٤٣٣ هَ . ق . از طرف عم خودفرماندار کرمان شد و به سال ٤٥٥ فارس را نیز ضمیمه ٔحکومت خود ساخت و به سال ٤٦٥ با برادرزاده ٔ خویش سلطان ملکشاه سلجوقی بنای مخالفت گذارد و در جنگ اسیر شد و مسموم گشت . مدت حکومت او ٣٢ سال بود. (حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ٤٦١، ٤٨٩، ٤٩١، ٥٣٧). جنگی میان ملکشاه و عم او قاورد در حوالی همدان رخ داد. گروهی از کردان ملکشاه را مدد دادند تا بر قاورد مسلط شد و او را هلاک کرد. (کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او تألیف رشید یاسمی ص ١٩٣). و او را قره ارسلان بیک نیز گویند. وی جد سلجوقیان است . او دستور داد چاهها حفر کردندو بیرقها در بیابان نصب نمودند که مسافران به این وسیله هدایت و راهنمائی شوند. در جنگ با برادرزاده ٔ خود ملکشاه به سال ١٠٧٤ م . بقتل رسید. (ذیل المنجد).