قانع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قانع. [ ن ِ ] (ع ص ) خواهنده و خرسند.(مهذب الاسماء). خرسند به بهره ٔ خود. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). راضی به قسمت . بسندکار : و هرگاه که متقی در کار این جهان گذرنده تأملی کند هرآینه مقابح آن را بنظر بصیرت بیند.... و با یاد آخرت الفت گیرد تا قانع و متواضع گردد. (کلیله و دمنه ). به بوئی از تو شدم قانع و همی دانم که هیچ رنگ مرا ازتو جز که بوی تو نه . خاقانی . گر به دل قانعی دو اسبه درآی ور به جان خُشندی خر اندر کش . خاقانی . با آنکه قانعم چو سلیمان ز مهر و ماه نان ریزه ها چو مور به مکمن درآورم . خاقانی . زان گوهری که گردون از عشق اوست گردان قانع شدی به نامی اما نشان ندیدی . عطار. چون به یک قطره دلت قانع بود جان خود را کل دریا چون کنی ؟ عطار. کوزه ٔ چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پردُر نشد. مولوی . حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. (گلستان ). مپندار کین قول معقول نیست چو قانع شدی سنگ و سیمت یکی است . سعدی (بوستان ). به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع شو چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی . سعدی . قانعی ژنده پوش ناگاهی درمی یافت بر سر راهی چون منم قانع و توئی با خواست بی نیازی مرا و فقر تراست . مکتبی . ◄ خواری نماینده در سؤال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). سائل : و اطعموا القانع و المعتر؛ اطعام کنید سؤال کننده و طواف کننده ٔ بدون سؤال را. عن النبی (ص ): القانع الذی یقنع بما تعطیه و یسأل و المعتر الذی یتعوض و لایسأل . (ناظم الاطباء). ◄ از جائی به جائی رونده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج، قانعون و قانعین .
قانع. [ ن ِ ] (اِخ ) یکی از القاب امام محمد تقی است . (حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ٩١).