قامع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ]<BR>۱- (اِفا.) قاطع.<BR>۲- شکننده، کوبنده.<BR>۳- (ص.) رازدار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] ۱- (اِفا.) قاطع. ۲- شکننده، کوبنده. ۳- (ص.) رازدار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قامع. [ م ِ ] (ع ص ) قاطع. برنده . بندکننده . برکننده : هو [ الحصرم ] عاقل للبطن و قامع للمرة و الدم . (ابن بیطار). رب الحصرم قامع للدم و الصفراء. (ابن بیطار). ◄ شکننده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). خوارگرداننده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). کوبنده . (آنندراج ) : ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک تو نافع مؤمن شدی او قامع کفار. سنائی . ملک الملک کشور پنجم قامع اوج اختر پنجم . خاقانی . ◄ اسب که یکی از زانوهای آن ورم کرده باشد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء).