قال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِ.)<BR>۱- گفتار، سخن.<BR>۲- (مص ل.) گفتن. ؛ ~قول هیاهو، قال و قیل. ؛ ~ و قیل هیاهو، سرو صدا. ؛ ~مقال گفتگو، همهمه. ؛ ~ چیزی را کندن کنایه از: تمام کردن، به پایان رساندن. ؛ ~گذاشتن بیهوده منتظر گذاشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) ۱- گفتار، سخن. ۲- (مص ل.) گفتن. ؛ ~قول هیاهو، قال و قیل. ؛ ~ و قیل هیاهو، سرو صدا. ؛ ~مقال گفتگو، همهمه. ؛ ~ چیزی را کندن کنایه از: تمام کردن، به پایان رساندن. ؛ ~گذاشتن بیهوده منتظر گذاشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قال . (اِخ ) قریه ای در ٥٨٣هزارگزی طهران میان خلج نو و داشاتان و آنجا ایستگاه راه آهن است .
قال . (ع اِ) چوبکی است که کودکان با آن بازی میکنند. چوب که بر قله زنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ قله و بالای هر چیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ آغاز و ابتداء.(منتهی الارب ). ◄ کوره ٔ قال دریچه و بوته ٔ زرگری است . از برای مصفا کردن استعمال میشود. (کتاب ایوب ٢٨:١) (قاموس کتاب مقدس ). دستگاه سباکی : عمله ٔ دستگاه مزبور طلای مغشوش را به خالص و نقره ٔ کم عیار را به قال گذاشته خالص مینمایند. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ٢١). و علامت نقره ٔ کامل عیار آن است که از سطح قرص نقره بعد از برآمدن از کوره ٔ قال شاخچه ها بشکل حباب سر میزند. (تذکرةالملوک ص ٢٢). در آن زمان عزیزتر آید که ناقدی بگذاردش به بوته وبگدازدش به قال . قاآنی . - از قال بیرون آمدن ؛ از بوته بیرون آمدن .
قال . (ع اِ) گفتار. گفت . سخن . هر لفظ که از زبان درآید تمام باشد یا ناقص . قول . یا آنکه قول در خیر گویند و قال یا قیل یا قاله در شر. (ناظم الاطباء). ◄ علم قال نزد متصوفه مباحثات علوم ظاهری خاصه فقه و حدیث . مجلس قال ؛ مجلس مباحثات مقابل مجلس حال و آن سماع و رقص صوفیان است : مرد را ره ز حال برخیزد حال باید که قال برخیزد از سخنگوی حال پرس نه قال از زره گر زره طلب نه جوال . سنائی . چند گوئی ز حال غیر که قال قال بی حال عار باشد وشین . سنائی . مرد دانا آن بود کو را بود با عقل قال صبح روشن زان بودکو را بود با روز راز. سنائی . و شیخ را از علم قال روی سوی حال آورد. (اسرارالتوحید ص ٣٢). ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را. مولوی . تو چه دانی تا ننوشی قالشان زانکه پنهان است بر تو حالشان . مولوی . حال نه قال است که گفتن توان . خواجو. - در قال بودن ؛ کنایه از غافل بودن : مور گفت تو شب و روز در قال بودی و من در حال . (مجالس سعدی ). - قال کاری را کندن ؛ آن را به انجام رسانیدن . کلکش را کندن . ◄ (ص ) قائل . (ناظم الاطباء). گوینده . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
سخن، کلام، گفتگو، گفت بوتهزرگری قله (متضاد: حال)
واژگان فارسی سره واژهدان
گفتن
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی