قافیه تنگ بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قافیه تنگ بودن . [ ی َ / ی ِ ت َ دَ ] قافیه تنگ شدن (آمدن، افتادن )؛ مشکل بودن (شدن ) اتیان قوافی : خاقانی را گلی بچنگ افتاده ست کز غالیه خالیش چو سنگ افتاده ست زان گل دل او بنفشه رنگ افتاده ست چون قافیه ٔ بنفشه تنگ افتاده ست . خاقانی . ◄ کنایه از عاجز شدن در گفتار و کردار باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (غیاث اللغات ) : صورت عدل تنگ قافیه است که ردیف دوام او زیبد. خاقانی . تنگ دو مرغ آمده در یکدگر وز دل شه قافیه شان تنگ تر. نظامی . - امثال : چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید .