قافله سالار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قافله سالار. [ ف ِ ل َ / ل ِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) کاروانسالار. بارسالار. سردار قافله : هرچه خلاف آمد عادت بود قافله سالار سعادت بود. نظامی . ای قافله سالار چنین گرم چه رانی آهسته که در کوه و کمر بازپسانند. سعدی . پیشوای دو جهان قافله سالار وجود کوست مقصود ز یاسین و مراد از طه . هندوشاه نخجوانی . غنچه را چون دل تأثیر جرس میسازد که چمن قافله سالار کند بوی ترا. تأثیر (از آنندراج ).