قاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قاع . (اِخ ) (یوم الَ ...) روزی است از روزهای عرب . ابواحمد گوید این روزی است که در آن حادثه ٔ میان بکربن وائل و بنی تمیم اتفاق افتاد و در این روز اوس بن حجر بدست بسطام بن قیس شیبانی اسیر گشت و در این باره آمده است : بقاع منعناه ثمانین حجة و بضعاً لنا اخراجه و مسائله . (معجم البلدان ج ٧ ص ١٥).
قاع . (ع اِ) زمین پست هموار دور از کوه و از پشته . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). زمین راست و هموار. (ترجمان علامه جرجانی ص ٧٧). کویر. (نصاب ). ج، قیع، قیعه، قیعان، اقواع، اقوع . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) : نه روشندلی زاید از تیره اصلی نه نیلوفری روید از شوره قاعی . خاقانی . همچنین در قاع بسیط مسافری گمشده بود. (گلستان ).
قاع . (اِخ ) نام قلعه ای است در مدینه ٔ طیبه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). وبه آن «اُطم البلویین » گفته میشود و در کنار آن چاهی است موسوم به چاه غدق . (معجم البلدان ج ٧ ص ١٥).