قاصر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قاصر. [ ص ِ ] (ع ص ) قصورکننده . کوتاهی کننده . تقصیرکننده . (ناظم الاطباء). مقصر : هرچند در همه ٔ ابواب خود را مقصر و قاصر دانسته . (ذیل جامع التواریخ رشیدی به قلم حافظ ابرو). ◄ کوتاه آمده . (فرهنگ نظام ). آنکه کوتاه آمده است در وظیفه و کاری نه بعمد : و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته . (کلیله و دمنه ). ◄ کوتاه . قصیر. نارسا. (ناظم الاطباء) : اگر... دست زمانه از ساحت سعادت آن قاصر ماند بدیع ننماید. (کلیله و دمنه ). هر چه به زرق ساخته شود... دست تدارک از آن قاصر... باشد. (کلیله و دمنه ). امروز تدبیر از تدارک آن قاصر است . (کلیله و دمنه ). عقل قاصر؛ عقل نارسا. (ناظم الاطباء)، بیان قاصر؛ بیان نارسا. کلامی که قابل شرح و تفسیر نباشد : التفات از همه عالم بتودارد سعدی همتی کان بتو مصروف بود قاصر نیست . سعدی . ◄ در اصطلاح درایة حدیثی است که بعضی از روات آن مجهول المدح بوده و دیگران مرسل یا مجهول الحال باشند. ◄ در اصطلاح علمای نحو عبارت است از غیر متعدی، لازم . (مغنی اللبیب ). ◄ سرد: ماء قاصر؛ آب سرد. ◄ آب دوردست از گیاه . ◄ (اِ) آب که شتران در گرد آن چرا کنند. (منتهی الارب ).