قاصد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قاصد. [ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی ازقصد. آهنگ کننده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). قصدکننده . (مهذب الاسماء). ◄ در اصطلاح فارسی مستعدقتل . (آنندراج ). آنکه قصد جان کسی کند : دل بد چه کنی بر من و بدعهد چه گردی قاصد چه شوی بی سببی فتنه و شربر. سوزنی . بخون و خواسته ٔ مهتران شدم قاصد ربا و رشوه پذیرفتم از وصی و یتیم . سوزنی . همان قاصدان نیز کردند جهد که بر خون او بسته بودند عهد. نظامی . ◄ راه راست رونده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ◄ میانه . (فرهنگ نظام ). ◄ نزدیک . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). ◄ آسان . ◄ سبک . (مهذب الاسماء). ◄ چوب شکننده . (آنندراج ). ◄ برید. پروانه .پیک . رسول . پیاده ای که نامه یا پیغام برای دور برد.پیغامبر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). و این معنی مخصوص فارسی است . (فرهنگ نظام ). رجوع به چپر و چاپار شود : ازیرا سوی صدر تو از این پس نباشد قاصد من جز کبوتر. مسعودسعد. فرستم قاصدی تا بازش آرد بسان مرغ در پروازش آرد. نظامی . در حال رسید قاصد از راه آورد مثال حضرت شاه . نظامی . مرا قاصد بدین خدمت فرستاد تو دانی نیک و بد کردم ترا یاد. نظامی . گفت تا قاصد را گرفتند و رساله را بخواندند. (گلستان ). قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان گر چشم من اندر عقبش سیل براند. سعدی . حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند قاصدی کو که فرستم به تو پیغامی چند. حافظ. ◄ (ق ) بعمد. بقصد. عمداً. قصداً. عامداً : شاه قاصد گفت هین احوال چیست که بغلتان از زر و همیان تهی است . مولوی . - بقاصد ؛ بقصد : گفت دل دانم، بقاصد میکنم رازق است اﷲ بر جان و تنم . مولوی .