قاشق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قاشق . [ ش ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اوباتو بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج . در ٧٠٠٠٠گزی شمال باختردیواندره و ١٨٠٠٠گزی شمال کرفتو واقع و سرزمین آن کوهستانی و هوای آن سردسیری است . ٨٥ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و چشمه و محصول آن غلات و حبوبات و لبنیات و توتون و شغل اهالی آن زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج پنجم ).
قاشق . [ ش ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کل تپه، فیض اﷲبیگی شهرستان سقز. در٤٠٠٠٠گزی شمال خاور سقز، کنار رودخانه ٔ ساروق واقع و موقع جغرافیائی آن کوهستانی و سردسیر است . ١٢٠ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و لبنیات وشغل اهالی زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد. رودخانه ٔ ساروق و رودخانه ٔ جغتو در اراضی این ده به هم ملحق میشوند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج پنجم ).
قاشق . [ ش ُ ] (ترکی، اِ) گمان میرود از لفظ قاشمق به معنی خاریدن، خراشیدن و تراشیدن گرفته شده است . ظرف کوچک فلزی یا چوبی که دنباله دارد و در نقل مکان غذا و خوردن آن استعمال میشود. کفچه . (فرهنگ نظام ). چمچه . (فرهنگ نظام ) (آنندراج ). کمچه . ملعقه ٔ خرد که با آن آش و پلو و امثال آن خورند. ترکیب ها: - قاشق آش خوری . قاشق چای خوری . قاشق مرباخوری . قاشق سوپخوری . قاشق قهوه خوری . قاشق تراش . قاش ساز. قاشق سازی . قاشق زن . قاشق زنی . - قاشق پستائی کردن با کسی ؛ معامله و معاشرت و گفتگوی بسیار با کسی کردن . - امثال : قاشق ساختن کاری ندارد. یک مشت میزنی پهن میشود، دمش را میکشی دراز میشود . مثل قاشق نشسته .