فی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فی . (از ع، حرف اضافه ) به معنی «ضرب در»: صد ذرع زمین فی پانزده قران، هزاروپانصد قران، یعنی صد ذرع ضرب در پانزده قران . (ناظم الاطباء). ده من نان، فی دو قران، دو تومان . (یادداشت مؤلف ). - فی زدن ؛ تعیین قیمت کردن . (یادداشت مؤلف ).
فی . (ع حرف جر) حرف جر است . (منتهی الارب ). حرف جر است و ده معنی دارد: یکی معنی ظرفیت حقیقی « : غلبت الروم فی ادنی الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین » (قرآن ٢/٣٠-٤)، یا ظرفیت مجازی مانند« : رأیت الناس یدخلون فی دین اﷲ افواجاً» (قرآن ٢/١١٠). معنی دوم مصاحبة است مانند: «جاء الامیر فی موکبه » یعنی بهمراه موکبش . معنی سوم تعلیل است مانند: «ان امراءة دخلت النار فی هرة حسبتها...» یعنی لأجل هرة. معنی چهارم استعلاء است مانند: «و لاصلبنکم فی جذوع النخل » (قرآن ٧١/٢٠)؛ یعنی علی جذوع النخل . معنی پنجم مرادفه است مانند: «زید بصیر فی صناعة»؛ یعنی به صناعت خود آگاه است . ششم مرادف «الی » است مانند: «فردّوا ایدیهم فی افواههم » (قرآن ٩/١٤)؛ یعنی الی افواههم . در معنی هفتم مرادف «مِن » است مانند: «ثلاثین شهراً فی ثلاثة احوال »؛ یعنی من ثلاثةاحوال . معنی هشتم مقایسه است مانند: «فما متاع الحیوة الدنیا فی الاَّخرة الا قلیل » (قرآن ٣٨/٩)؛ یعنی در قیاس با آخرت . معنی نهم تعویض است و آن را زاید دانند عوض از محذوف مانند: «ضربت فی من رغبت »؛ یعنی ضربت من رغبت فیه . معنی دهم تأکید است و آن را نیز زایددانند. (نقل به اختصار از اقرب الموارد). ظرف زمان وظرف مکان . در. اندر. اندرون . (فرهنگ فارسی معین ). - فی الاخیر ؛ در آخر کار. به زودی : پس سلیمان گفت گرچه فی الاخیر سرد خواهد شد بر او تاج و سریر. مولوی . - فی البداهة ؛ ارتجالاً. بی مقدمه . (یادداشت مؤلف ). - فی البدیهه ؛فی البداهة. بی درنگ . فوراً : فی البدیهه گفت : شاها ادبی کن فلک بدخو را... (چهارمقاله، شعر از امیرمعزی ). - فی الجمله ؛ روی هم رفته . (یادداشت مؤلف ). خلاصه . درهرحال . به هرجهت : فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم . (گلستان ). فی الجمله پسر را به ناز و نعمت برآوردند. (گلستان ). فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد. (گلستان ). فی الجمله نقاب نیز بیفایده نیست تا زشت بپوشند و نکو بگذارند. سعدی . - فی الحال ؛ فوراً. آناً. درحال . بیدرنگ : فی الحال این قطعه را بپاره ای کاغذ بنوشت . (مجالس سعدی ). ز شورش چنان هول در جان گرفت که فی الحال راه بیابان گرفت . سعدی . اگر درویش را گویند باید مردن فی الحال میرد. (انیس الطالبین ). اتفاقاً مرا حجره ای بود و فی الحال قصد آن حجره کردند. (انیس الطالبین ). میدهی صد وعده و فی الحال بر هم میزنی این اداها لایق چشم سخنگوی تو نیست . صائب . - فی الفور ؛ فوراً. بی درنگ . فی الحال . رجوع به فور و فوراً شود. - فی اﷲ ؛ در راه خدا. برای خدا : گفت ﷲ و فی اللَّه ای سره مرد آن کن از مردمی که شاید کرد. نظامی . - فی المثل ؛ مثلاً. بعنوان مثال . مانند اینکه : نیست جهانم به کار بی در میمون تو ور بودم فی المثل عمر در او جاودان . خاقانی . فی المثل تو خود اگر آب خوری جز ز جوی دل فرزانه مخور. خاقانی . دو چشمش فی المثل چون جزع پرآب ز رشکش چشم نرگس مانده در خواب . نظامی . فی المثل هرکه خوشه ای شکند پرِ کاهی ز خرمنی بکند. نظامی . که را زهر برداشتی فی المثل بخوردندی از دست او چون عسل . سعدی . مرگ از تو دور نیست وگر هست فی المثل هر روز بازمیرویش پیش منزلی . سعدی . - فی المجلس ؛ همانجا. فوراً. بی فاصله . بی تأمل : نقد فی المجلس . (یادداشت مؤلف ). همانجا. در جای . (فرهنگ رازی ). - فی النار السقر ؛ در آتش جهنم . به درک اسفل . به جهنم . (از یادداشتهای مؤلف ). - فی امان اﷲ ؛ در امان خدا. در پناه خدا. (یادداشت مؤلف ). آنکه تنها خدا را دارد : خواجه گفتش فی امان اللَّه برو مر مرا اکنون نمودی راه نو. مولوی . - فی حد ذاته ؛ در حدود خودش . به نسبت . آنطور که مناسب آن است ... - فی سبیل اﷲ ؛ در راه خدا. (یادداشت مؤلف ). در فارسی بصورت صفت برای کاری یا چیزی که در راه خدا باشد به کار رود. - فی نفسه ؛ بخودی خود. بتنهایی . به نسبت خود. - ما فی الضمیر ؛ باطن . آنچه در باطن است . افکار و اندیشه هایی که انسان به کسی نگوید و ظاهر نکند. - مافیها ؛ آنچه در آن است . محتوی چیزی : دنیا و مافیها.
فی . [ ف َی ی ] (اِخ ) از قرای سغد. (معجم البلدان ). در بخاراست، پل فی محلی است در نزدیکی آن .(از یادداشتهای مؤلف ). در شعر فارسی به تخفیف یاء به کار رفته، و این ضبط درست تر مینماید : ملیح را به بخارا از این خبر نبود که در سر پل فی زو ملیح تر نبود. سوزنی .