فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میبرد غیرت ز حسن تو ملک رشک دارد بر تو خورشید فلک کو ملکرا چشم و ابروی چنین کی بود حور جنانرا این نمک از میانت میشوم من در گمان وز دهانت نیز میافتم بشک نی توانم نفی و نی اثبات کرد دیده کس بود و نبود مشترک دل ز من بردی و قصد جان کنی رحم کن بگذار با من زین دو یک هم دل و هم جان چهسان شاید گرفت عدل کن الروح لی و القلب لک فیض را گر زان دهان لطفی کنی آب حیوانی زید ور نه هلک