فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو مرد او شدی مردانه میباش چو مست او شدی مستانه میباش اگر در سر هوای دوست داری ز خویش و آشنا بیگانه میباش چه خواهی لذت مستی بیابی شراب عشق را پیمانه میباش چه درهای سعادت بازخواهی کلید عشق را دندانه میباش چو زلف او پریشان شد بصد دل درو آویز خود را شانه میباش و گر زلفش شود زنجیر عشاق برو عاشق شو و دیوانه میباش چو گل باشد تو بلبل باش و مینال و گر شمعست رو پروانه میباش اگر جز جان تو مسند کند دوست فغان کن ناله کن حنانه میباش تو یک قطره ز بحر لامکانی درون این صدف دردانه میباش خمش کن گفتگو بگذارای میباش دهانرا مهرکن بیچانه میباش