فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیا ساقیا بر سرم نور پاش که از حد مستی گذشت انتعاش ز عشقست تا روز مستیش پود بجز ساقی من از دل خوش قماش پیاپی بده ساقیا جام می که بیمستیم نیست ممکن معاش بده سفال شکسته میم اگر جام زرین نباشد مباش اگر محتسب گویدم درچه بگویم شرابست و مستیست فاش چه پنهان کنم از که پنهان کنم بداند کسی گو بدان هر که باش چو نتوانی از حق نهفتن گنه چه ترسی ز واعظ بترس از خداش مرا از درون هست مستی ندام که دارم ز خود باده بیتلاش میکهنهام ار برون نو بنو فزاید بدل دم بدم انتعاش ز میآنقدر خرقهام پاک نیست که پیر مغانش نگیرد بلاش بنوش آنچه در ساغرت میکنند ترا نیست کاری بدرد وصفاش سر توبه را گر ببرند فیض ز چشمان ساقی دهد خونبهاش