فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دامن از دوستان کشیدی باز مهر از عاشقان بریدی باز زانکه پیوند با تو محکم کرد بیسبب مهر بگسلیدی باز میندانم دگر چه بد کردم مینگوئی ز تن چه دیدی باز خسته کردی دلم بجور و جفا وز سر رحم ننگر یدی باز در حق دوستان مخلص خود سخن دشمنان شنیدی باز مینهم از غم تو سر در کوه جامه صبر من دریدی باز گفته بودی وفا کنم با فیض گفتی و مصلحت ندیدی باز