فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گشتم به بحر و بر پی یار بیسیر تا پای سعی آبله شد ماندم از سفر بر خشک و بر گذشتم و جستم نشان وی از وی نشان نداد نه خشکی مرا نهتر از هر که شد دچار گرفتم سراغ او کز یار بینشان چه دهد بیخبر خبر جانم به لب رسید و نیامد بسر مرا کس دیده مرده نرسد عمر او بسر آمد سحر بخواب من آن دزد خواب من هم دزد را گرفتم و هم خواب را سحر گفتم ز من چه خواهی و گفتا که جان و دل گفتم که حاضر است بیا هر دو را ببر بگرفت جان و دل ز من آن یار دلنواز او جای خود گرفت و شدم من ز خود بدر آیم اگر بخویش دگر باره جان دهم آن خواب را که روزی من شد در آن سحر گفتم به فیض خواب ز بیداریت بهست اینک بخواب دیدی بیداری دگر