فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جمال تست بروز آفتاب روزن ما خیال تست بشبها چراغ مسکن ما گرفت از تن ما ذره ذره داد بجان زیمن عشق تو شد رفته رفته جان تن ما گمان مبر که بیک جا نشستهام فارغ دو کون طی شد و یک کس ندید رفتن ما دل من آهن و عشق تو بود مغناطیس ربود جذبه آهن ربای آهن ما صفای کینه ما کینه زکس نگذاشت نهایم با کس دشمن بگو بدشمن ما بمابدی کن و نیکی ببین و تجربه کن خبر بکسان نیست غیر این فن ما هزار خوف خطر بودی ارنمیبودی کتاب معرفت ما دعای جوشن ما دل فراخ نیاید بتنک از بخشش بیا ببرگهر معرفت زمخزن ما سخن زعالم بالا همیشه میآید کجا خزانه دل کم شود زگفتن ما غنیمتی شمر این یکدودم که خواهد شد بجای دیدن ما بعد از این شنیدن ما جهان بدیده ما تیره شد کجا رفتند نشاط عهد شباب آندو چشم روشن ما همان بهار و همانگلشن و همان گلهاست چه شد نوای خوش بلبلان گلشن ما دلا اگر ننشینم طرف گل زاری بیاد لاله رخی خون ما بگردن ما چو برخضیض زمین ماندهایم سرگردان چو اوج عالم بالا بود نشیمن ما خموش فیض حدیث دلست بیپایان بیان آن نتواند زبان الکن ما