فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بالا بلائی قامت قیامت شمشاد را کو این قد و قامت در شام زلفت خورشید تابان پنهان در آن شب روز قیامت چو گان شد آنزلف برخال یعنی بردی زخوبان کوی کرامت زان غمزه گویم با چشم و ابرو سحری سراپا چشمی تمامت آن دل که باشد درشام زلفت دیگر نخواهد صبح قیامت شیرین لبانی شکر دهانی آرام جانیای جان غلامت آئی بر من روح روانی برخیزی از جا شور قیامت در جلوه آمدای فیض آن یار بگذر زمسجد بگذار امامت بگذر زمحراب بنمود ابرو بگذارد آنرا افراخت قامت