فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بخیالت نمیتوانم زیست بیجمالت نمیتوانم زیست تشنه باده وصال توام بیوصالت نمیتوانم زیست بیجمال تو نیست ار امم با جمالت نمیتوانم زیست هر چه با بنده میکنی نیکوست بیفعالت نمیتوانم زیست زان دهان تلخ و شور و شیرینت بیمقالت نمیتوانم زیست از لبت آب زندگی خواهم بیزلالت نمیتوانم زیست شربتی زان لبم حوالت کن بینوالت نمیتوانم زیست جای جولان تست عرصه دل بیمجالت نمیتوانم زیست پای دل را بزلف خویش ببند بیعفالت نمیتوانم زیست غم عشقش کمال تستای فیض بیکمالت نمیتوانم زیست