فید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فید. [ ف َ ] (اِخ ) شهرکی است در نیمه ٔ راه کوفه به مکه که در میانش حصاری با دروازه های آهنین است . و مردم امتعه و وسایل خود را هنگام سفر حج در آن امانت مینهاده اند و اهالی حصار تمام سال را صرف جمعآوری علوفه برای مراکب حجاج میکردند. (از معجم البلدان ). شهرکی است خرم و آبادان . (حدود العالم ). شخصی فیدنام آن را بنا کرده است . (غیاث از منتخب و برهان ) : دوستان یافته میقات و شده زی عرفات من به فید و ز من آوازه به بطحا شنوند. خاقانی . از پی حج در چنین روزی ز پانصد سال باز بر در فید آسمان را منقطعسان دیده اند. خاقانی . تا تو اشترسواری اندر فید خار و حنظل به فید گلشکرند. خاقانی . شبی خوابم اندر بیابان فید فروبست پای دویدن به قید. سعدی .
فید. [ ف َ ] (ع اِ) زعفران سوده . ◄ موی دراز که بر پوزه ٔ اسب برآید. (ازمنتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ برگ زعفران . (اقرب الموارد). ◄ (مص ) مردن و هلاک گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خرامیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ ثابت شدن مال برای کسی . (منتهی الارب ). ◄ رفتن مال از کسی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ سودن زعفران را. (از اقرب الموارد). ◄ پرهیز کردن از چیزی پس یکسو شدن از آن و برگردیدن . ◄ حاصل شدن فایده برای کسی . ◄ صاف و پاکیزه کردن نان را از خاکستر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ زیادت شدن . (تاج المصادر بیهقی ).