فگاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فگاری . [ ف َ ] (ص ) فگار. افگار. مجروح : نگه کن تا بر این خر کس نشسته ست که این بدخو نکردستش فگاری ؟ ناصرخسرو. رجوع به فگار شود.
فگاری . [ ف َ ] (اِخ ) مرادخان، ولدتمرخان . ابتدا منظور نظر شاه مرحوم بود ولی بعلت پاره ای اعمال نامناسب از آن سعادت محروم گردید. جوانی بود خیلی نوخاسته و قوی دست و ازاین رو به چشم زخم عجیبی دچار شد. امید است دیده ٔ باطنش به نور شادی روشن گردد. طبعش در انواع نظم خوب است . بیت ذیل از اوست : من مستم از نظاره تو ساغر دهی به ناز بی تابیی که سرزند از من گناه نیست . (از مجمعالخواص صادقی کتابدار ص ٣٠ از ترجمه ٔ فارسی ). فگاری از شعرای قرن یازدهم هجری است .
فگاری . [ ف َ ] (اِخ ) قاضی احمد. شخصی فاضل و معقول و مقبول است و با نیکان و پاکان اردوی معلا ارتباط داشت . در شعر طبعی بلند دارد و از ابیات زیر معلوم میشود: چه خوش است از تو خشمی که ز روی ناز باشد که به عجز چون درآیم در صلح باز باشد به حریم وصل شوخی که فرشته ره ندارد کند آرزو فگاری که ز اهل راز باشد. (از مجمعالخواص صادقی کتابدار ص ١٧٤). فگاری از شعرای قرن یازدهم هجری است .