فکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فکندن . [ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] (مص ) افکندن . (فرهنگ فارسی معین ). انداختن . پرتاب کردن : گر کس بودی که زی توام بفکندی خویشتن اندر نهادمی به فلاخن . رودکی . سخن بفکند منبر و دار را ز سوراخ بیرون کشد مار را. بوشکور. گر خدو را بر آسمان فکنم بی گمانم که بر چکاد آید. طاهر چغانی . که پیروز شد شاه و دشمن فکند برفت و بیاورد اسب سمند. فردوسی . همه مهتران دگر را به بند ابا شاه کاووس در دژفکند. فردوسی . چنان بد بگردی و مردی فزون که پیلی بمشتی فکندی نگون . فردوسی . فکندند از دست نیزه سران پس آنگه گرفتند گرز گران . فردوسی . فکندش به یک دست گردن ز کفت چو افکنده شد دست عذرا گرفت . عنصری . ببسته سفالین کمر هفت هشت فکنده به سر بر تنک معجری . منوچهری . فکندم کلاه گلین از سرش چنان کز سر غازیی مغفری . منوچهری . ور فکنده ست او مرا در ذل غربت گو فکن غربت اندر خدمت خواجه مرا والا کند. منوچهری . به شبرنگ بر نیز دیبای لعل فکندند و زرینه کردند نعل . اسدی . ز چاهی که خوردی از او آب پاک نشاید فکندن در او سنگ و خاک . اسدی . سنگ بر شیشه ٔ دل چون فکنم روح را طعمه ٔ ارکان چه کنم ؟ خاقانی . فکنده عشقشان آتش به دل در فرس در زیرشان چون خر به گل در. نظامی . چو هر مایه که بود از پیشه برداشت قلم بر من فکند، او تیشه برداشت . نظامی . فکند از هیأت نه حرف افلاک رقوم هندسی برتخته ٔ خاک . نظامی . من خرقه فکنده ام ز عشقت باشد که بوصل تو زنم چنگ . سعدی . عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هرکه این آب خورد رخت به دریا فکنش . حافظ. - از پا درفکندن ؛ کشتن . مقاومت کسی را به پایان رساندن . ناتوان کردن : بزد چنگ وی را ز پا درفکند سرش را همانگاه از تن بکند. فردوسی . - بر صحرا فکندن ؛ فاش کردن . برملا کردن . آشکارا کردن . به همه کس گفتن : مجال صبر تنگ آمد به یکبار حدیث عشق بر صحرا فکندم . سعدی . - برفکندن ؛ افکندن . فکندن : گر برفکند گرم دم خویش به گوگرد بی پوک ز گوگرد زبانه زند آتش . منجیک . بر او برفکندند برگستوان بر او برنشست آن گو پهلوان . فردوسی . - ◄ کنار زدن . به یک سو فکندن : چو برقع ز روی سخن برفکند سرآغاز آن از دعا درفکند. نظامی . دامن خیمه برفکن دشمن و دوست گو ببین کاینهمه لطف میکند دوست به رغم دشمنم . سعدی . - بن فکندن ؛بنیاد نهادن . پایه گذاشتن : پراکنده شد در جهان این سخن که با شاه توران فکندیم بن . فردوسی . یکی سخت پیمان فکندیم بن بر این برنهادیم یکسر سخن . فردوسی . - به خون فکندن ؛ کشتن . به خاک و خون کشیدن : ندیدی همی تیغ ارجاسب را فکندی به خون شاه لهراسب را. فردوسی . - بهم درفکندن ؛ برهم ریختن . خراب کردن : کرسی شش گوشه بهم درشکن منبر نه پایه بهم درفکن . نظامی . - بیرون فکندن ؛ بیرون ریختن . بیرون بردن : گفت با خرگوش خانه خان من خیز و خاشاکت از او بیرون فکن . رودکی . - ◄ به میدان آوردن . بیرون آوردن : فرس بیرون فکن میدان فراخ است تو سرسبزی و دولت سبزشاخ است . نظامی . - تدبیر فکندن ؛ فکر چیزی را کردن : جز که تو پیر نبودی بسوی خلق رسول گر بسوی تو فکندستی یزدان تدبیر. ناصرخسرو. - خبر فکندن ؛ خبر دادن . سر و صدا کردن . شایع کردن : خبر فکندند اندر جهان که از دریا بتی برآمد زینگونه و بدین پیکر. فرخی . - درفکندن ؛ انداختن . در درون چیزی انداختن : چو بت بکند از آنجا و مال و زر برداشت به دست خویش به بتخانه درفکند آذر. فرخی . گر کسی خویش، تن خویش به چه درفکند خویشتن خیره در آن چاه نبایدت فکند. ناصرخسرو. چشمه ٔ خور بحوض ماهی دان آمد و درفکند شست آخر. خاقانی . اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مؤمن مخلص درافکنی به عذاب . سعدی . - ◄ ریختن : خاقانیا به چشم جهان خاک درفکن کو درد چشم جان ترا توتیا نکرد. خاقانی . - ◄ سرنگون کردن . خراب کردن : به صور نیمشبی درفکن رواق فلک به ناوک سحری درفکن مصاف فضا. خاقانی . - درهم فکندن ؛ ترکیب کردن . ساختن : ببین تا یک انگشت را چند بند به اقلیدس صنع درهم فکند. سعدی . - سایه برفکندن ؛ سایه انداختن . و به کنایه لطف کردن و توجه کردن : تو همایی و من خسته ٔ بیچاره گدا پادشایی کنم ار سایه بمن برفکنی . سعدی . - سایه فکندن ؛ سایه برفکندن . سایه انداختن : می بر آن ساعدش از ساتگنی سایه فکند گفتی از لاله پشیزستی بر ماهی شیم . معروفی بلخی . - صید فکندن ؛ شکار کردن . صید کردن : نه چندان صید گوناگون فکندند که حدش در حساب آید که چندند. نظامی . - کسی را بر کسی فکندن ؛ گرفتار کردن . دچار کردن . روبه رو کردن . (یادداشت مؤلف ) : گرنه بدبختمی مراکه فکند به یکی جاف جاف زود غرس ؟ رودکی . ◄ دچار کردن . گرفتار کردن . (یادداشت مؤلف ) : گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی تا خلق جهان را بفکندی به خلالوش . رودکی . ◄ رها کردن . واگذاشتن . ترک گفتن . (یادداشت مؤلف ) : گر درم داری گزند آرد بدین بفکن او را، گرم درویشی گزین . رودکی . ◄ گستردن . (یادداشت مؤلف ) : خرامیدن کبک بینی به شخ تو گویی ز دیبا فکنده ست نخ . بوشکور. ◄ ایجاد کردن . قرار دادن : فغان من همه زآن زلف بی تکلف اوست فکنده طبع بر او بر هزار گونه عقد. منجیک . ◄ آوردن . بجایی کشاندن : به دل گفت مانا که چرخ بلند مرا از پی مرگ ایدر فکند. فردوسی . ◄ شکار کردن . شکار را از پا درآوردن . (یادداشت مؤلف ) : چنین گفت کاین را نباید فکند بباید گرفتن به خم ّ کمند. فردوسی . چنین داد پاسخ به شاه اردشیر که این گور را من فکندم به تیر. فردوسی . همی فکند به تیر و همی گرفت به یوز چو گردباد همی گشت بر یمین و یسار. فرخی . بدو گفت ملاح ای ارجمند مر این مرغکان را نشاید فکند. اسدی . ◄ آویختن . (یادداشت مؤلف ) : کمان را به زه بر به بازو فکند بیامد بکردار سرو بلند. فردوسی . ◄ دور کردن . زایل کردن . (یادداشت مؤلف ) : یکایک بدان گونه رزمی کنیم که این ننگ از ایرانیان بفکنیم . فردوسی . بیاسای تا ماندگی بفکنی به دانش مرا جان و مغز آکنی . فردوسی . باز هم باز بود گرچه که او بسته بود صولت بازی از باز فکندن نتوان . فرخی . پاکیزه بشویند و بن او از وی بفکنند و آن را درم درم بپزند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ نازل کردن . فروفرستادن : خدای تعالی قحط بر ایشان فکند. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ خراب کردن . روی هم ریختن . ویران کردن : خبر ندارد کامسال شهریار جهان بنای کفر فکنده ست و کنده از بنیاد. فرخی . ◄ ریختن . صب . (یادداشت مؤلف ) : گر به پیغاله از کدو فکنی هست پنداری آتش اندر آب . عنصری . تا برود قطره قطره از تنشان خون پس فکند خونشان به خم در، قتال . منوچهری . فکنده در عراق او باده در جام فتاده هیبتش در روم و در شام . نظامی . ◄ کندن . بریدن . قطع کردن : کدیور اگر بفکند دُم ِّ مار کند مار مر دست او را فگار. اسدی . ◄ بر زمین زدن : بنشناخت بانگی بر او زد بلند بر او حمله ای برد، او را فکند. نظامی . دل من مست توست این را میفکن که مستان را فکندن نیست مردی . خاقانی . ◄ بیرون آوردن یا دور انداختن جامه . (یادداشت مؤلف ) : بفرساید آخرش چرخ بلند چو فرسود جامه بباید فکند. اسدی . ◄ کشاندن . به حالتی درآوردن : چو کارم را به رسوایی کشاندی سپر بر آب رعنایی فکندی . نظامی . ◄ فشاندن . افشاندن تخم و بذر وجز آن : تخم کاینجا فکنی کشت تو آنجا دروند جوی کامروز کنی آب تو فردا بینند. خاقانی . رجوع به افکندن، فگندن، فکنده و فکندنی شود.