فکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فکر. [ ف ِ ک َ ] (ع اِ) ج ِ فکرة و فِکری ̍. (از اقرب الموارد). ج ِ فکرت . (فرهنگ فارسی معین ) : خدای در سر او همتی نهاد بزرگ چنانکه گنج به رنج است از آن ودل به فکر. فرخی . از که پرسی بجز از دل تو بد و نیک جسد چون همی دانی کو معدن علم و فکر است . ناصرخسرو. یک همت تو حاصل گرداندم همم یک فکرت تو زایل گرداندم فکر. مسعودسعد. مرگ یاران شنیدم از ره گوش دلم امروز کشته ٔ فکر است . خاقانی . - فکر داشتن ؛ اندیشیدن . در فکر فرورفتن : از این سرای بدر هیچ می نداند چیست از آن سبب همه ساله به دل فکر دارد. ناصرخسرو. رجوع به فکرت شود.
فکر. [ ف َ / ف ِ ] (ع اِ) اندیشه . ج، افکار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : من اندر چنین روز و چندین نیاز به اندیشه در، گشته فکرم دراز. فردوسی . فکر و تدبیرش صرف نمیشود مگر در نگهبانی حوزه ٔ اسلام . (تاریخ بیهقی ). - امثال : فکر نان کن که خربوزه آب است ؛ دنبال اصل برو، کار باید از پایه درست باشد. (از یادداشتهای مؤلف ). - از فکر افتادن ؛ از یاد رفتن : ز شغل عشق نی کافر شناسد نی مسلمانم ز فکر مؤمن افتادم، ز یاد برهمن رفتم . شفائی (از آنندراج ). - به فکر رفتن ؛ متفکر شدن . اندیشه کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - به فکر فرورفتن ؛ به فکر رفتن . (فرهنگ فارسی معین ). - فکر چیزی کردن ؛ درصدد تهیه ٔ آن برآمدن . (یادداشت مؤلف ) : آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی . حافظ. ◄ حاجت . (از منتهی الارب ). و در این معنی به فتح اول افصح است . (از اقرب الموارد). ◄ تردد قلب به نظر و تدبر به طلب معانی . (از اقرب الموارد). حرکت ذهن از مطلوب به مبادی و باز از مبادی به مطلوب، و مراد از مبادی معلومات است . (یادداشت مؤلف ). ◄ (مص ) اندیشیدن . (منتهی الارب ). اعمال نظر و تأمل در چیزی، و گویند بهفتح اول مصدر و به کسر اسم است . (از اقرب الموارد).