فکری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فکری . [ ف ِ را ] (ع اِ) فکرة. رجوع به فکرة شود.
فکری . [ ف ِ ] (ص نسبی ) منسوب به فکر. ◄ مربوط به فکر. متعلق به اندیشه . (فرهنگ فارسی معین ) : هیچ همی نماید ترا که نامی و حسی و فکری هر یک نفسی است جدا؟ (مصنفات باباافضل ). ◄ متفکر. اندیشه مند. (فرهنگ فارسی معین ). گرفته و غمگین : حالت هر روز را نداری، فکری و پژمرده هستی . (امیر ارسلان محجوب ص ١٠٦).
فکری . [ ف ِ ] (اِخ )اردوبادی . شخصی بی قید و شاعرمشرب است . فقیر او را ندیده ام، ولی اشعار عاشقانه اش را بسیار دیده ام . این غزل لسانی را که گوید: «شب دور از او اجل رگ جانم گرفته بود»، تتبع کرده و این بیت آن را خوب گفته است : تاری ز کاکل تو به دست رقیب بود پنداشتم اجل رگ جانم گرفته بود. این ابیات هم از اوست : گفتی ز هجر می نهمت داغ بر جگر صد داغ بر دل است مرا، این یکی دگر. این مطلع هم که گفته رنگین است : اگرم ز اشک گلگون شده لاله گون زمینها نتوان شدن پریشان گل عاشقی است اینها. (از مجمع الخواص ص ١٧٦). فکری از شعرای دوره ٔ شاه عباس صفوی است .