فکر میکردم در ره چه عبث
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
که ازین جای بیابان هلاک میتواند گذرش باشد هر راهگذر باشد او را دل فولاد اگر و برد سهل نظر در بد و خوب که هست و بگیرد مشکلها آسان. و جهان را داند جای کین و کشتار و خراب و خذلان. ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار، خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز چشم بیدارم و هر لحظه بر آن میدوزد، هستیم را همه در آتش بر پا شدهاش میسوزد. از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست منم از هر که در این ساعت غارت زدهتر همه چیز از کف من رفته به در دل فولادم با من نیست همه چیزم دل من بود و کنون میبینم دل فولادم مانده در راه. دل فولادم را بیشکی انداخته است دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم. وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم – ناروا در خون پیچان بیگنه غلتان در خون – دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.