فژولیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ دَ) (مص م.) افژولیدن، پریشان ساختن، پراکنده کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ دَ) (مص م.) افژولیدن، پریشان ساختن، پراکنده کردن.
(فِ دَ) (مص ل.) پژولیدن، پریشان شدن، پژمرده شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فژولیدن . [ ف ِ دَ ] (مص ) پژمرده کردن . ◄ پژمرده شدن . ◄ پریشان گردیدن و درهم شدن . (برهان ). رجوع به بشولیدن و پژولیدن شود.
فژولیدن . [ ف ُ دَ ] (مص ) تقاضا کردن . ◄ برانگیختن به جنگ و کارهای دیگر باشد. ◄ راندن و دور کردن . ◄ دور کردن و تکانیدن گرد و خاک از دامن . (برهان ).