فژغند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فژغند. [ ف َ غ َ ] (ص مرکب ) چیزی پلید و چرکین را گویند. (برهان ). فژگن . فژاک . فژاگن . فژاگین : معذور است ار با تو نسازد زنت ای غر زآن گنده دهان تو وز آن بینی فژغند. عماره . ◄ (اِ) به معنی عشقه هم آمده است وآن گیاهی باشد که بر درخت پیچد. (برهان ) : ایا سرو نو در تک و پوی آنم که فژغندواری بپیچم به تو بر. رودکی . رجوع به فرغند و فژغنده شود.