فژاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فژاک . [ ف َ ] (ص مرکب ) (از: فژ + اک، پسوند نسبت و اتصاف ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). پلشت و چرکن و چرک آلود و پلید. (برهان ) : زد کلوخی بر هباک آن فژاک شد هباک او به کردار مغاک . طیان . همانا که چون تو فژاک آمدم وگر چون تو ابله فغاک آمدم . اسدی . رجوع به فژ، فژاگن، فز و فزاک شود.