فوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فوه . [ ف َ وَه ْ ] (ع اِمص ) فراخی دهن . ◄ (مص ) فراخ دهن شدن . (منتهی الارب ). افوه گردیدن آدمی یا خیل . (از اقرب الموارد). ◄ برآمدن دندان یا ثنیه ٔ علیا و دراز گردیدن آن . (منتهی الارب ).
فوه . (ع اِ) دهان . ج . افواه، افهاه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ دندان . ◄ دیگ افزار. ◄ بوی افزار که از آن خوشبوی را نیکو سازند. ◄ رنگ شکوفه و گونه ٔ آن . ◄ صنف هر چیزی و گونه ٔ آن . ج، افواه . جج، افاویه . (منتهی الارب ).
فوه . [ ف َ وَ / وِ ] (اِ) ورق طلا و نقره و مانند آن که در زیر نگین گذارند تا صفاو رنگ آن بیفزاید. (فرهنگ فارسی معین ) : یاقوت باده را فوه ای غیر شعله نیست ساقی به پیش شمع نگه دار شیشه را. صائب .