فوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فوف . (اِ صوت ) نام آواز مار آنگاه که حمله کند یا بگریزد. (یادداشت مؤلف ). فحیح . رجوع به فحیح شود.
فوف . [ ف َ ] (ع اِ) مثانه ٔ گاو. ◄ سپیدی که بر ناخن نوجوانان پیدا گردد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، افواف . (اقرب الموارد). ◄ (مص ) خواستن چیزی . (منتهی الارب ).
فوف . (ع اِ) سپیدی مغز دانه ٔ خرما (منتهی الارب ) که از آن نخل روید. (اقرب الموارد). ◄ پوست سرخ دانه ٔ خرما. (منتهی الارب ). ◄ پوستک خلل دل . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ پوست هرچه که باشد. (منتهی الارب ). ◄ پاره های پنبه . ◄ نوعی از چادرهای یمن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گونه ای از برد یمانی . (از اقرب الموارد). ◄ شکوفه . ◄ چیز اندک . (منتهی الارب ). ◄ سپیدی که برناخن نوجوانان پیدا گردد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مثانه ٔ گاو. (اقرب الموارد).