فوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فوز. (اِخ ) دهی است از بخش راور شهرستان کرمان که دارای ٧٥٠ تن سکنه است . آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله، لبنیات و کاردستی مردم بافتن کرباس و قالیچه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
فوز. [ ف َ ] (ع مص ) هلاک شدن . (تاج المصادر بیهقی ). هلاک گردیدن و مردن . ◄ بردن چیزی را. (منتهی الارب ). ◄ فیروزی یافتن به نیکی و خیر. ◄ رَستن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) نجات و رهائی . - سفینه ٔ فوز ؛ کشتی نجات : نه چو کنعان کو ز کبر و ناشناخت از کُه ِ عاصم سفینه ٔ فوز ساخت . مولوی . - فوزنایافته ؛نارستگار. ناکام : فوزنایافته شدم مانده نجح نایافته شدم مغمور. مسعودسعد.
فوز. (اِ) اطراف و پیرامون دهان را گویند از جانب بیرون، خواه از انسان و خواه حیوان دیگر باشد. گرداگرد دهن . پوز. (فرهنگ فارسی معین ). فوزه . پتفوز. ◄ هجوم و غلبه را نیز گویند. (برهان ) : به مرو شاهجان باشی تو آنگه که اینجا لشکر سرماکند فوز. سوزنی . در این معنی و شاهد جای تأمل است، چه معنی اول نیز مناسب است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ (اِ صوت ) صدایی که در هنگام جماع کردن از کسی برآید. (برهان ). فوزافوز. (رشیدی ). سوزنی گوید : چنان کشیم و چنان دربریم ما همه شب که خواب ناید همسایه را ز فوزافوز. وفوزافوز ترکیبی است نظیر سراسر، دمادم، کشاکش . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ (اِ) آروغ . (برهان ) (اسدی ). فوژان . فوگان . رجوع به این کلمات شود. واز آن فعل ساخته اند مانند این مثال : شبان تاری بیدار چاکر از غم عشق گهی بگرید و گاهی به ریش برفوزد. طیان . و رجوع به فوزیدن شود.