فور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فور. (ع اِ) آهوبرگان . ج ِ فائر. (منتهی الارب ). رجوع به فائر شود.
فور. (اِخ ) نام رای کنوج است که یکی از رایان و پادشاهان هند باشد، و سکندر اورا کشت . (برهان ). ظاهراً عنوان عمومی یک خانواده ٔ سلطنتی یا نام عمومی شاهان یک ناحیه است : خنیده به هر جای جمهور نام به مردی فزون کرده از فور نام . فردوسی . منم فور و از فور دارم نژاد که از قیصران کس نکردیم یاد. فردوسی . که گاهی سکندر بود گاه فور گهی درد و خشم است و گه جشن و سور. فردوسی . اگر فیلفوس این نوشتی به فور تو هم رزم آغاز و بردارشور. فردوسی . ای خداوندی که فرمان تو را ماند همی تخت خان و طوق فور و تیغ قیصر تاج رای . منوچهری . وی دارا را که ملک عجم بود و فور را که پادشاه هند بود بکشت . (تاریخ بیهقی ). زدم گردن فور قتال را گرفتم به چین جای چیپال را. نظامی .
فور. (اِ) رنگ سرخ کمرنگ . (برهان ). بور. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بور شود.