فوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فوت . (اِ صوت ) هوائی که از میان دو لب گردکرده بیرون کنند برای تیز کردن آتش یاکشتن چراغ و شمع و یا خنک کردن طعام یا نوشابه ای گرم . (یادداشت مؤلف ). پف . دم . فوب . (یادداشت دیگر). - فوت آب بودن ؛ در تداول، تماماً یاد گرفتن . از بر بودن . (یادداشت مؤلف ). - فوت کاسه گری ؛ آخرین فن پنهان و مستور صنعتی یا کاری . (یادداشت مؤلف ). فوت وفن . فوت وفن کاسه گری . رجوع به این دو ترکیب شود. - فوت کردن ؛ پف کردن . از دهان بیرون کردن دَم برای تیز کردن آتش و خاموش کردن چراغ و جز آن . (یادداشت مؤلف ). - فوت وفن ؛ دقایق و ریزه کاریهای هر فن و کار. (فرهنگ فارسی معین ). - فوت وفن کاسه گری ؛ رموز کاسه گری . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ دقایق کاری . ریزه کاریهای امری . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ترکیب فوت کاسه گری شود.
فوت . [ ف َ ] (ع مص ) از دست شدن . (تاج المصادر بیهقی ). درگذشتن کار. (منتهی الارب ). گذشتن و از دست رفتن وقت کار. (از اقرب الموارد) : به فوت صحبت قدیم تأسف خورده . (گلستان ). فوات . رجوع به فوات شود. ◄ گذشتن نماز از وقت انجام . (از اقرب الموارد). ◄ هو فوت رمحه و یده ؛ یعنی دیده شود و نرسد. ◄ (اِ) شکاف میان دو انگشت . ج، افوات . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فوت . (انگلیسی، اِ) پا. واحد طول در انگلستان، و آن معادل است با ٠/٣٠٤٨متر و برابر است با ١٢ اینچ . (فرهنگ فارسی معین ).