فوت شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فوت شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) به سرعت و به آسانی حفظ شدن . ◄ تبدیل به بخار شدن : فوت شد رفت هوا. (از فرهنگ فارسی معین ).
فوت شدن . [ ف َ / فُو ش ُ دَ ] (مص مرکب ) درگذشتن . مردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ از بین رفتن . از دست رفتن . فائت شدن . (فرهنگ فارسی معین ) : وهیچ عبارت و تسبیح از او فوت نشد. (قصص الانبیاء). گر فوت شود یکی نواله بر چرخ رسد نفیر و ناله . خاقانی . چون به خوابی صبح از ایشان فوت شد روز را رطل گران درخواستند. نظامی . مصلحتی فوت شود که تدارک آن ممتنع بود. (گلستان ). سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را. سعدی . ما اجر از عبادت ناکرده می بریم هر طاعتی که فوت شود بی ریاتر است . کلیم .