فه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فه . [ ف َهَ هَ ] (ع ص ) درمانده در سخن . (منتهی الارب ). فهیه . (اقرب الموارد).
فه . [ ف َه ْ / ف ِه ْ ] (اِ) چوب پهنی که کشتی بانان بدان کشتی رانند. ◄ آهنی بیل مانند که در میان آن چوبی و در دو طرف آن ریسمانی بندند و یکنفر سر چوب را و دو نفر دیگر سرریسمان را به دست گیرند و زمین شیارکرده را بدان هموار سازند. مجرفه . پل کش . فهد. (فرهنگ فارسی معین ).