فهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فهم . [ ف َ هَِ ] (ع ص ) مرد زودفهم و دانا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فهم . [ ف َ ] (ع مص ) دانستن و به دل دریافتن . (منتهی الارب ). فهامه . فهامیة. (اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) دریافت . ◄ قوه ٔ دریافت . قوه ٔ اندریافت . ج، افهام . (فرهنگ فارسی معین ). تصور شی ٔ از لفظ مخاطب . (اقرب الموارد) : هرگز نرسد فهم تو در این خط هرچند در او بنگری به سودا. ناصرخسرو. مقدار دانش و فهم خویش معلوم ِ رای پادشاه گردانند. (کلیله و دمنه ). نفاذ کارها با اهل بصر وفهم تواند بود. (کلیله و دمنه ). بر مردمان واجبست که در کسب علم کوشند و فهم در آن معتبر دارند. (کلیله و دمنه ). و بحقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه در حفظ. (کلیله و دمنه ). غیر فهم و جان که در گاو و خر است آدمی را عقل و جان دیگر است . مولوی . کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجَست فهم و ضبط نکته ای مشکل نبست . مولوی . فهم و فراست و عقل و کیاستی زایدالوصف داشت . (گلستان ). سعدی از آنجا که فهم اوست سخن گفت ورنه کمال تو وهم کی رسد آنجا؟ سعدی . کیت فهم بودی نشیب و فراز گر این در نکردی به روی تو باز. سعدی . - ادافهم ؛ آنکه معنی حرکات و اطوار و رفتار را دریابد : هرچه در خاطر عاشق گذرد میدانی خوش ادافهم و ادایاب و ادادان شده ای . صائب . - تیزفهم ؛ آنکه زود و تند دریابد. فهیم . - زودفهم ؛ تیزفهم . فهیم . - سخن فهم ؛ سخن شناس . که معنی سخن را نیک دریابد : صائب اگر به یار سخن فهم میرسید میشد جهان پر از غزل عاشقانه اش . صائب . - نافهم ؛ آنکه نمی فهمد. مقابل فهیم . رجوع به نافهم شود. - نفهم ؛ نافهم . رجوع به نافهم شود. ترکیب های دیگر: - فهماندن . فهمانده . فهماننده . فهمانیدن . فهم داشتن . فهم کردن . فهمی . فهمیدن . فهمیده . رجوع به هر یک از این کلمات شود.