فهمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فهمی . [ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به فهم . رجوع به فهم شود. ◄ منسوب به فهم که بطنی است از قیس عیلان . (سمعانی ).
فهمی . [ ف َ ] (اِخ ) اسمش میر شمس الدین محمد. اصلش از قریه ٔ خبیص کرمان و در زمان سلطان محمد صفوی صدرممالک محروسه بود. (از آتشکده ٔ آذر چ سنگی ص ١٢٢).
فهمی . [ ف َ ] (اِخ ) از شعرای دارالمؤمنین کاشان است . طبع خوشی داشته .صاحب دیوان بوده اما چون تحصیل مراتب علمی نکرده کلامش از عیب خالی نیست . این چند شعر از او نوشته شد: تو ساده لوحی دل بین که در سر راهی نکرده وعده نشاند به انتظار مرا. بیت دیگر: مرا هجر اینقدر آزار کرده ست که از وصل توام بیزار کرده ست . (از آتشکده چ سنگی ص ٢٤٥). فهمی کاشی، رند و نامرد است و اوقات خود را به تجارت میگذراند، عاشق پیشه هم هست ولی عشقش پایدار نیست . طبع شعر خوبی دارد و این بیت از اوست : تو از کس نگذری کش رخنه ای در جان نیندازی من از حیرت نمی دانم که زخمی خورده ام یا نه . و نیز این ابیات : باز اشکم سر آرایش مژگان دارد بازم انگشت ملاقات به دندان دارد. # خانه ام شد بس که گرم از آه آتشبار من میگریزد آفتاب از سایه ٔ دیوار من . (از مجمعالخواص صادقی کتابدار ص ٢٠٠). وی از شعرای روزگار صفویه است .