فهم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فهم کردن . [ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دریافتن . فهمیدن . درک کردن . (یادداشت مؤلف ) : سخن ها را شنیدن میتوانست ولیکن فهم کردن می ندانست . نظامی . گفتش ای شاه جهان بی زوال فهم کژ کرد و نمود اورا خیال . مولوی . تا کنی فهم آن معماهاش را تا کنی ادراک رمز فاش را. مولوی . مگس را تو چون فهم کردی خروش که ما را به دشواری آمد به گوش ؟ سعدی . فهم سخن چون نکند مستمع قوت طبع از متکلم مجوی . سعدی . تمام فهم نکردم که ارغوان و گل است در آستینش یا دست و ساعد گلفام . سعدی . زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک دیوبگریزد از آن قوم که قرآن خوانند. حافظ. رجوع به فهم شود.