فهرست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فهرست . [ ف ِ رِ ] (معرب، اِ) (معرب پهرست پهلوی ) جدولی شامل ابواب و فصول کتاب در ابتدا یا انتهای آن . ◄ صورت اسامی چیزی . (فرهنگ فارسی معین ). نوشته ای را نیز گفته اند که در آن اسامی کتابها باشد، و عربان فهرس میگویند. (برهان ). نمودار. خلاصه . ملخص : شاهی که گر بیان دهد اخلاق او خرد فهرست بأس حیدر و عدل عمر شود. مسعودسعد. صاحب خبر غیب نخوانده ست بسدره چون سیرت نیکوش به فهرست سیر بر. سنایی . اشارات ومواعظ آن را که فهرست مصالح دین و دنیاست نمودار سیاست خواص و عوام ساخت . (کلیله و دمنه ). فهرست مکارم باد اخبار تو عالم را تاریخ معالی باد آثار تو عالم را. خاقانی . مگر فهرست نیکوئی است آن خط که بی پرگار و بی مسطر کشیدی . خاقانی . عدل است و دین دوگانه ز یک مادر آمده فهرست ملک از این دو برادر نکوتر است . خاقانی . چو گشت این سه فهرست پرداخته سخنهای با یکدگر ساخته . نظامی . ترکیب ها: - فهرست نویس . فهرست نویسی . رجوع به هر یک از این کلمات شود.