فنکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فنکی . [ ف َ ن َ ] (حامص ) فنک بودن . مانند فنک شدن یا بودن . به کنایت، لطافت . لطیف و نرم بودن : ای که خرچنگ و خارپشتی تو صدفی آید از تو نه فنکی . انوری .
فنکی . [ ف َ ن َ ] (ص نسبی ) منسوب به فنک که از قرای سمرقند است . (سمعانی ).