فنک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ نَ) (اِ.) جانوری است شبیه روباه که پوستش سرخ رنگ و قیمتی میباشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ نَ) (اِ.) جانوری است شبیه روباه که پوستش سرخ رنگ و قیمتی میباشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فنک . [ ف ُ / ف ِ ] (ع اِ) پاره ای از شب . (منتهی الارب ).ساعتی از شب، و گویند پاره ای از آن . (اقرب الموارد). ◄ در. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). منتهی الارب در این معنی فقط به کسر اول ضبط کرده است .
فنک . [ ف َ ] (ع اِ) درو بن مردم . (منتهی الارب ). ◄ شگفتی . (از اقرب الموارد). ◄ (مص ) ستم کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ ستیهیدن . (منتهی الارب ). ◄ چیره شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ دروغ گفتن . (منتهی الارب ). در اقرب الموارد این معنی برای مصدر فنوک آمده است . ◄ به شگفت آمدن . (منتهی الارب ). ◄ پیوسته طعام خوردن و بازنماندن و ننگ نداشتن . (منتهی الارب ). رجوع به فنوک شود.
فنک . [ ف َ ] (اِ) هندوانه ٔ ابوجهل . (فرهنگ فارسی معین ). حنظل . حرمل . (فهرست مخزن الادویه ) : تلخی خصمش ار به شهد رسد باز نتوان شناخت شهد از فنک . فرخی . رجوع به فنگ شود.