فنوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فنوک .[ ف ُ ] (ع مص ) جای گرفتن و اقامت کردن در جایی . (ازاقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ مواظبت بر کاری . (از اقرب الموارد). ◄ همیشگی نمودن بر چیزی . ◄ دروغ بربافتن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ ستیهیدن . (منتهی الارب ). لج کردن . (از اقرب الموارد). ◄ بی باک گردیدن جاریه . ◄ پیوسته خوردن طعام وبازنماندن و ننگ نداشتن . ◄ درآمدن در کار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فنک شود.