فنون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فُ) [ ع. ] (اِ.) جِ فن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فُ) [ ع. ] (اِ.) جِ فن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فنون . [ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ فن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). شیوه ها. روش ها. ◄ آداب و اصول : نگار خویش را گفتم نگارا نیم من در فنون عشق جاهل . منوچهری . ◄ انواع . اقسام : ای در اصول فضل مقدم ای در فنون علم مؤدب . مسعودسعد. در فنون علم و ادب متبحر. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از فنون فضایل حظی وافر داشت .(گلستان ). سعدی از این پس نه عاقل است و نه هشیار عشق بچربید بر فنون و فضائل . سعدی . بر او محاسن اخلاق چون رطب پربار در او فنون فضایل چو دانه در رمان . سعدی . - ذوفنون ؛ آنکه اقسام علم و دانش و هنر دارد و داند : حلقه های سلسله ٔ تو ذوفنون هر یکی حلقه دهد دیگر جنون . مولوی . ◄ حیله ها و مکرها. - پرفنون : بفرمود تا نزد او شد قلون ز ترکان دلیری گوی پرفنون . فردوسی . ای گنبد زنگارگون، ای پرجنون ای پرفنون . ناصرخسرو.
واژگان فارسی سره واژهدان
فندها