فند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فند. [ ف َ ] (اِ) بند. پند. مکر و حیله . (فرهنگ فارسی معین ). صورتی از فن عربی نیست بلکه صورتی از بند است . (یادداشت مؤلف ). مکر. حیله . زرق . فریب . سالوسی . (یادداشت دیگر). ترفند. (انجمن آرا) : نیز ابا نیکوان نماندت جنگ فند لشکر فریاد نی خواسته نی سودمند. رودکی . - فند و فعل . رجوع به این ماده شود. ◄ نقطه . ◄ سخن بیهوده و بیفایده . ◄ خال را نیز گویند، خواه خال عارضی و خواه خال اصلی . (برهان ). ◄ (ص ) درخور. مناسب . باب ... (یادداشت مؤلف ): فند دندان پیران است ؛ یعنی باب دندان آنهاست، یا این کار فند توست ؛ یعنی برای تو مناسب است، یا ارزان مناسب . فند کاسب ؛ مناسب برای آدم کم بضاعت . (از یادداشتهای مؤلف ).
فند. [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از بخش گرمسار شهرستان دماوند که دارای ٣٨٤ تن سکنه است . آب آن از حبله رود و محصول عمده اش غله، پنبه، بنشن، مختصری انار، انجیر و کار دستی مردم بافتن قالیچه، گلیم و جاجیم است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
فند.[ ف َ ن َ ] (ع اِمص، اِ) دروغ . (منتهی الارب ). ◄ درماندگی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ ناسپاسی . (منتهی الارب ). کفر نعمت . (اقرب الموارد). ◄ سستی عقل و رای از پیری و بیماری . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) تباه خرد شدن ازکلانسالی . ◄ خطا کردن در قول و رای . ◄ دروغ گفتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).