فن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ نّ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- آگاهیهای مربوط به صنعت یا علم.<BR>۲- حال، گونه.<BR>۳- راه، روش.<BR>۴- سرود طرب انگیز.<BR>۵- در فارسی، حیله، نیرنگ، چاره. ج. فنون و افنان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ نّ) [ ع. ] (اِ.) ۱- آگاهیهای مربوط به صنعت یا علم. ۲- حال، گونه. ۳- راه، روش. ۴- سرود طرب انگیز. ۵- در فارسی، حیله، نیرنگ، چاره. ج. فنون و افنان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فن . [ ف َن ن ] (ع اِ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ گونه . ج، افنان، فنون . (منتهی الارب ). نوع از چیزی، و توسعاً به معنی صناعة و علم و قسم سخن به کار رود. (از اقرب الموارد). ◄ سرود و آواز طرب انگیز. (منتهی الارب ). نغمه . راه . ◄ فریب . حیله . (فرهنگ فارسی معین ) : نهان نماند زیرا که کینه ٔ تو بلاست بلا نهان نتوان داشتن به حیله و فن . عنصری . کس نیامد به هیچ روی و نیافت نیکنامی به زرق و حیله و فن . فرخی . وزارت به اصل و کفایت گرفت وزیران دیگر به زرق و به فن . ناصرخسرو. خوی او ای پسر این است که دانا را نفروشد همه جز مکر و دروغ و فن . ناصرخسرو. هرچند بیشمار مر او را فن است خوار است سوی مرد ممیز فنش . ناصرخسرو. زلف بی آرام او پیرایه ٔ مهر است و ماه چشم خون آشام او سرمایه ٔ سحر است وفن . سوزنی . آیا به چه فن تو را توان دید ای درهمه فن چو مرد یک فن . انوری . غم بیخ عمر می برد و من به برگ آنک دستی به شاخ لهو به صد فن درآورم . خاقانی . تب زده لرزم چو آفتاب همه شب دور فلک بین که بر سرم چه فن آورد. خاقانی . از چاه دی رسته به فن این یوسف زرین رسن وز ابر مصری پیرهن اشک زلیخا ریخته . خاقانی . او مرا درحصار کرده به فن من بر ایوان او حصارشکن . نظامی . در ره تاریک مردی جامه کن منتظراستاده بود از بهر فن . مولوی . گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شید است و تزویر و فن . سعدی . ملک الموت را به حیله و فن نتوانی که پنجه برتابی . سعدی . به دلداری و چاپلوسی و فن کشاندش سوی خانه ٔ خویشتن . سعدی . - پرفن ؛ پرحیله . مکار : چه دانست کو جادوی پرفن است بداندیش و بدگوهر و بدتن است . فردوسی . ◄ راه و روش . (فرهنگ فارسی معین ). راه . روش . طرز. طریقه . طریق . اسلوب . شیوه . سان . (یادداشت مؤلف ) : در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او. نظامی . - حجاج فن ؛ آنکه روش او چون روش حجاج بود. به کنایت، ستمکار و جبّار : پادشهی بود رعیت شکن وز سر حجت شده حجاج فن . نظامی . ◄ دانش . هنر. علم : استاد حکمت من و شاگرد حکم دین کز چند فن فلاطن یونان شناسمش . فرخی . خجسته ذوفنونی، رهنمونی که در هر فن بود چون مرد یک فن . منوچهری . در همه فن صاحب یک فن تویی جان دو عالم به یکی فن تویی . نظامی . ملک دو حکمت به یکی فن دهند جان دو صورت به یکی تن دهند. نظامی . به اندک عمر شد دریادرونی به هر فنی که گفتی ذوفنونی . نظامی . کاشکی گردون طریق نوحه کردن داندی تا بر اهل حکمت و ارباب فن بگریستی . خاقانی . منصب تدریس خون گرید از آنک فن عزالدین بوعمران نماند. خاقانی . ◄ کار. عمل . اثر. (یادداشت مؤلف ) : دوست کاوّل شناخت دشمن و دوست شد چو عالم دورنگ در هر فن . خاقانی . بهر این مقدار آتش شاندن آب پاک و بول یکسان شد به فن . مولوی . موش تا انبار ما حفره زده ست وز فنش انبار ما ویران شده ست . مولوی . ◄ داو کشتی . (غیاث ). در اصطلاح کشتی گیران، کار. شیوه ٔ نبرد در کشتی : یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده سیصدوشصت فن فاخر بدانستی . (گلستان ). سیصدوپنجاه ونه فن او را درآموخت مگریک فن که در تعلیم او دفع انداختی . (گلستان ). ◄ (مص ) راندن . (منتهی الارب ). طرد. (از اقرب الموارد). ◄ فراموش کردن . (منتهی الارب ). ◄ مغبون شدن . ◄ دیر داشتن وام وجز آن . ◄ آراستن چیزی را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فن . [ ف َن ن ] (ع ص، اِ) هو فن علم ؛ او نیکوپاینده و قیام ورزنده در علم است . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
تکنیک، هنر حیله، رمز، شگرد، لم نغمه راه، روش
واژگان فارسی سره واژهدان
هنر، ملخ، شگرد، شگرد، ساخت و کار، ساخت آوری، ساخت، روش، پنکه، پره