فلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلق . [ ف َ ل َ ] (اِخ ) نام سوره ٔ صدوسیزدهم قرآن کریم که با آیه ٔ «قل اعوذ برب الفلق » آغاز شود و یکی از معوذتین است . (یادداشت مؤلف ). پیش از سوره ٔ الناس و بعد از سوره ٔ اخلاص .
فلق . [ ف ِ ] (ع اِ) بلا و سختی . (منتهی الارب ). داهیه . (اقرب الموارد). ◄ کار شگفت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شکاف دهان . (منتهی الارب ). ◄ چوب و شاخ که آن را دونیم نمایند جهت کمان، پس هر نیمه اش فلق باشد. ◄ کمانی که از نیمه ٔ شاخ و چوب سازند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فلق . [ ف َ ](ع اِ) شکاف دهن . (منتهی الارب ). شکاف . ج، فلوق : ضربه علی فلق رأسه ؛ یعنی بر مفرق و وسط سر او زد. (اقرب الموارد). ◄ بلا و سختی . رجوع به فِلْق شود. ◄ (مص ) شکافتن چیزی را. (منتهی الارب ). شکافتن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (از اقرب الموارد). ◄ برکندن پشم از پوست چون گنده ٔ بدبوی گردد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).