فلس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلس . [ ف َ ] (ع اِ) پشیز. ج، افلس، فلوس . (منتهی الارب ). پول سیاه . پشیز. (فرهنگ فارسی معین ) : فلسفی فلسی و یونان همه یونی ارزد نفی این مذهب یونان به خراسان یابم . خاقانی . جدلی فلسفی است خاقانی تا به فلسی نگیری احکامش . خاقانی . نقد هر فلسفی کم از فلسی است فلس در کیسه ٔ عمل منهید. خاقانی . به فلسی رشوت ملک یتیمی به غضب دهد. (مجالس سعدی ). من نخرم علم فلسفی به یکی فلس نیز به نانی تمام حکمت یونان . سروش اصفهانی . ◄ خاتم جزیه که در حلق باشد. (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). ◄ سکه ٔ فلزی که در کشور عراق رواج دارد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ هر یک از پولکهای خرد پوست ماهی . ج، اَفلُس، فُلوس . (فرهنگ فارسی معین ) : اگرچه ماهی از یونس شرف یافت به یونس فلس ماهی چون فرستم ؟ خاقانی . ◄ مقیاسی معادل یک دوازدهم خردل . (فرهنگ فارسی معین ). وزنی معادل شش فیله .(یادداشت مؤلف ).
فلس . [ ف َ ل َ ] (ع اِمص ) عدم رسایی به مطلب . اسم است افلاس را. (منتهی الارب ). نبودن خوردنی و مایحتاج . (از اقرب الموارد).
فلس . [ ف ِ ] (اِخ ) نام بتی است ازآن ِ بنی طی . (اقرب الموارد).